عادت بدي است مرسوم در ميان ما ايرانيان و يا شايد در ميان بسياري ملتهاي ديگر كه هرگاه نسبت به موضوعي استدلال منطقياي نداريم، از اساس ميزنيم زير موضوع تا شايد به جواب برسيم! چيزي شبيه به همين مثال معروف پاك كردن صورت مساله!
يكي از اين مسائل خيلي مهم كه سالهاي سال است شخصاً گريبان من را گرفته و هيچ رقمه هم يقه مبارك را ول نميكند، موضوع وجود يا عدم وجود جهاني به نام «اول»،«دوم» يا «سوم» است. جهان اولي كه خب مشخص است و در درجه بندي دنيا درجه A دارد و بعديها هم به هكذا! از اقبال بد، كشور ما ايران از قضا و با توطئه استكبار جهاني(!) تلپي افتاده است در ميان اين جهان سوميها يا در رده C! اما در اينجا صاحبنظران و متخصصين زيادي هستند كه بالكل منكر موضوعي به نام همين ردهبندي جهاني ميشوند و از قضا ما را در همه موارد همرديف منظمترين و پيشرفتهترين كشورهاي دنيا مي دانند (و اگر جلويشان را نگيري شايد پيشرو ترين آنها) مگر اينكه خلافش ثابت شود(!) و البته خب هميشه هم مواردي كوچكي براي انتقاد كردن وجود دارد!
خب به شخصه براي من خيلي وجود يا عدم وجود چنين ردهبندياي معنايي ندارد. يعني يك جورهايي من اين ردهبنديها را با ترازوي خودم ميسنجم. چنانكه كافي است در ليست كشورهاي جهان اول و دوم و سوم نگاهي بياندازم و تفاوتهايشان را به چشم بنگرم تا شايد اگر بزرگان، دنيا را سه قسمت كردهاند، من دنيا را به دوقسمت كنم! جهان «خوشبخت» و جهان «بدبخت»! بماند كه خيلي هم تعريف درستي براي اين تقسيم بنديام ندارم!
***
اين روزها بحث حضور بعضي كشورها در بازيهاي جام جهاني خيلي سر زبانهاست، مخصوصا بازي مصر و الجزاير(از قضا و با تاسف بسيار جز كشورهاي جهان سوم!). خب اين روزها خيليها به جام جهاني صعور كردند و خيلي ها هم مثل ما مثل اغلب اوقات صعود نكردند! به چرايياش و حضور دايي و قطبي و كفاشيان و كه و كه كاري نداريم. اما حقيقتاً نوع برخورد كشورهاي جهان اول و دوم را با اين موضوع مقايسه كنيد با نوع برخورد مردمان كشورهاي جهان سوم! مثلاً اين روزها و بعد از كشتارهاي فراوان و زخميهاي بسياري كه بر دست مسئولين دو كشور مصر و الجزاير باقي مانده است، مساله اصلي در ميان كشورهاي جهان اول و دوم و صاحبنظرانشان اين است كه «مصر در بازي با الجزاير بازي جوانمردانه را رعايت نكرده است!». در حالي كه مردمان آن دو كشور به بهانه همين فوتبال(با تمام اهميتش) روي هم اسلحه كشيدهاند و حال نكش كي بكش! به موضوع كه دقيق نگاه كني برايت سوال ايجاد ميشود...واقعاً نوع بر خورد اين دو سه مدل كشور با موضوع يكسان است؟ مردمانشان چه طور؟ دولتهايشان چهطور؟ نظر شما چيست؟ ايا واقعاً جهان اول و دوم و سوم وجود خارجي ندارد؟ جهان حوشبخت و بدبختش به جاي خود!...
پي نوشت:
- التماس دعا!
اين روزها دلم خيلي هواي كعبه كرده...خيلي زياد...دلم پر مي زنه دوباره برم كنار كعبه بشينم قرآن بخونم...
برم بشينم زل بزنم به اون پرده سياهي كه نگاهت رو ساعتها به خودش جذب مي كنه...
خيلي دلم براي دوباره ديدن اون صفاي كامل پر ميزنه... نمي دونم...اونجا فقط خدا بود و خدا و اينجا...
اين روزها ديگه قرآن ماهرالمعيقلي و نماز جماعتش توي مسجدالحرام هم ديگه آرومم نمي كنه...
اين روزا شنيدن دوباره و دوباره نماز ضبط شده از مسجدالحرام بيشتر هوايي ام مي كنه تا آروم...
دلم پر مي كشه برم روبروي ناودون طلا بشينم مناجات اميرالمومنين گوش كنم... بخونم...
دلم تنگه نسيم خنكيه كه داخل صحن مسجدالحرام به صورتت ميخوره...
دلم تنگه تمام آن آرامش دوست داشتنيه داخل صحن مسجدالحرامه...
دلم خيلي تنگه...خوش به حال اونايي كه اين روزا اونجان...
- پسرك اصلياي دارد داستان به شدت خودخواه. آنقدر خودخواه كه در تمام تصميمات زندگياش فقط و فقط خودش را ميبيند و نقش مادر و ناپدرياش تنها تا آنجا براي او مهم است كه با منافع او دخالتي نداشته باشد...از روي لجبازي با دختري ازدواج ميكند. از روي همين لجبازي باز هم بدون اينكه به توصيه ديگران گوش دهد ميخواهد زنش را طلاق دهد. پسرك فقط خودش را ميبيند...
- دختري دارد داستان كه از قضا دخترعمه ناتني(!) پسر و معاون وي در اژانس مسافرتي است. اين دو در اوايل داستان با هم خوبند. اما آنجا كه پسر از ازدوا ج با خواهر اين دختر سرباز ميزند اين دو با هم بد ميشوند. دخترك آنقدر بدجنس است كه گاهي از رفتارهايش چندشت ميشود!...دختري مغرور. خودراي. زير آب زن. حسود و...
- پسر ديگري دارد اين داستان كه از قضا همكار دو نفر بالاست. در بد بودن اين پسر جوگير هر چه بگويي كم است. همانجا كه به او خوبي ميكني حاضر است براي منافعش جانت را هم بگيرد. يعني اگر تا مرفق دستت را در عسل كني و توي دهانش بگذاري اين آدم كوچكترين تعهدي به تو نخواهد داشت. نه رفاقت سرش ميشود و نه بزرگتر كوچكتري... و داستان كه ميگذرد ميفهمي اين پسر با دختر دوست نداشتني بالايي سر هيچ و پوچ و لجبازي ازدواج ميكند! به همين سادگي...
- دختر ديگري دارد اين داستان بسيار مرموز. دختري كه با عمويش شغلي را انتخاب كرده است به نام ازدواج. دختري كه زير پوستي ميآيد و ميرود زير جلد پسرك اولي كه از قضا مدير آژانس هم هست! اين دختر كه ظاهرا از خانوادهاي است از هم پاشيده هيچگاه رفتارهايش مشخص نميكند دقيقا خوب است يا بد. اما در مجموع شخصيتي دارد دوست نداشتني. دختري كه مسلما هيچكس دوستش ندارد...
- اما اين همهي ماجرا نيست. جوان خوب هم در اين داستان پيدا ميشود. اين داستان دختري دارد مهتاب گون و از قضا چادري! از خوبي اين دختر هرچه بگويي كم است. از فهميدگياش هم همينطور. برايت سوال پيش ميآيد كه دختري كه مادري ظاهراً بدجنس و چنين خواهر موزماري دارد چه طور در اين خانواده اين چنين بار آمده است! يعني تقريبا هيچ جايش كوچكترين شباهتي به خانوادهاش ندارد. هر چند استثنائات ممكن است اما به هر حال اين استثنا هم در نوع خودش به شدت نچسب است...
***
سريال دلنوازان اين شبها خيلي ها را خانه نشين كرده است. همه با همان حرارتي كه جومونگ را دنبال ميكردند اين را هم دنبال ميكنند. نقش اولهايش مثل جومونگ شدهاند سر در تمام روزنامه ها و مجلات.. اما تنها چيزي كه در اين بين مشخص نيست اين است كه حسين سهيلي زاده اين جوانها را از كجا گرد آورده است! يعني خداوكيلي اين همه جوان نفهم و لجباز و حسود و... دور هم براي خودش نوبري است! پدر و مادرهاي بيمنطق. فرزنداني بيمنطقتر. رفتارهايي از اين دو هم بيمنطق تر. تصميماتي احساسي و غيرعاقلانه. همهي بي منطقي ها اين شبها گرد هم آمده تا از دلش دل نوازان بيرون آيد و به ما بگويد: اي جوانان به حرف پدر و مادرها گوش كنيد! پدر و مادر ها بچه ها را مجبور به تصميماتتان نكنيد! جوان ها چنين نكنيد و چنان كنيد و...
دوست دارم اين شبها كه از قضا دلنوازان را ميبينم از اقاي سهيلي زاده بپرسم: جناب! آيا همه جوانهاي جامعه ما چنيناند يا شما گشتهايد بدترين ها و بهترينهايش را دور هم جمع كرده ايد!! اين جامعه آدم خاكستري ندارد...؟
پي نوشت
همين!...ياعلي
در نظر بگير طرف را برداشتهاي بردهاي فلان شهر كه بيايد خير سرش برايت كار كند. دو روز اول ميگذرد و ميبيني عين خيالش هم نيست. قرار بوده گرافيك يك نرمافزار را طراحي كند. هرچه صبر ميكني ميبيني طرف از رو نميرود. جلسه ميگذاري. به در مي گويي كه ديوار بشنود. هركس قول ميدهد كاري را انجام بدهد در تاريخي مقرر. تاريخها يكي يكي ميگذرد! اما اين پسر حتي دو روز بعد از زمان مقرر هم كارش را تحويل نميدهد...
***
مويش را فشن كرده است. ريش هايش را تيغ زده است. سبيلهايي درست كرده شبيه سبيلهاي سروش صحت. يعني يك تكه از ريشش را به سبيلش اضافه كرده كه مثلا قيافهاش هنري شود. صبح تا شب از بدي سيگار ميگويد و در حين گفتن مدام هم سيگار ميگيراند! مدام از زيبايي شناسي در كار حرف ميزند و اهداف غايي كه بايد در هنرشناسي كار رعايت شود! از هرچه سخن ميگويي در آن صاحب نظر است. اما هربار از او كار ميخواهي جواب ميشنوي:«آقا مگه فلان روز از من كار نخواستهاي؟ من همان موقع كار را به تو تحويل ميدهم!»...
***
روز تحويل كار رسيده. طرف يك هفته خورده و خوابيده. شب آخر افتاده به جان كار! صبحِ روزي كه قرار است كار را تحويل كارفرما بدهي كار را ميبيني! مفت نميارزد! يعني از جنبه همان زيبايي شناسي موصوف هم كه نگاه كني تنها چيزي كه اين كار ندارد همان زيبايي است!... نميداني با طرف چه كار كني!...يك هفته طرف را برداشتهاي مفت بردهاي با يك ماشين دربست زير پا و شام و ناهار و بليط هواپيماي مجاني كه مثلا امكانات بدهي كارت خوب پيش برود اما...
***
متاسفانه داستان اين جواني كه نظيرش هر روز در ميان جامعه بيشتر ميشود شبيه داستان زندگي ماست.. آنقدر كه خوب حرف ميزنيم خوب عمل نميكنيم... آنقدر كه ظاهرمان شكيل است باطنمان... آن قدر كه از زيبايي حرف ميزنيم زيبايي را نميشناسيم.. آنقدر كه از خدا ميگوييم خدايي عمل نميكنيم...واقعاً فردايي كه قرار است ما كار تحويل دهيم كارمان را آنطور كه بايد تحويل ميدهيم يا...
پي نوشت:
- مدت زيادي نبودم... به همين دليل امكان به روز رساني نداشتم.. سرم به اندازه كافي شلوغ بود...
- ميلاد آقا امام رضا مبارك... اقايي كه ما خودمان را هنوز همسايهاش ميدانيم و هنوز هم دلمان براي زيارتش تنگ است.. نذري كردهام خفن براي حرم اقا... آن شا الله كه بشود و انجامش دهم تا دنيايي از آن نذر استفاده كنند!
- از لحاظ قمري كه حساب كني امسال 26 ساله شدهام اما از نظر شمسي هنوز يكسال كوچكترم!!...ياعلي