سالهای سال است که 22 بهمن ماه یا رحلت امام یا روز قدس که می رسد، همیشه منتظری تا بینی خبر اول تلویزیون این میشود که: سازمان تبلیغات اسلامی با صدور بیانیه ای...فلان چیز را تبریک گفت یا نه! تسلیت گفت و یا حتی باز هم نه! چیزی را گرفت و با قاطعیت محکوم هم کرد!!
خدا را شکر می کنی که هنوز هم نهادی هست که حواسش به این مراسمات باشد، خدا خیرشان بدهد!
طرف تصمیم می گیرد فیلم کوتاه یا بلندی بسازد، یا حتی تصمیم می گیرد یک طورهایی کاری بکند که به فرهنگ این کشور مربوط می شود. ناخودآگاه مواجه می شود با اینکه: باید سازمان تبلیغات تایید بفرمایند!
باشنیدن این حرف باز هم به خود می گویی: ایول! خدا را شکر که یکی هست که حواسش هنوز به دین باشد تادر خطر نیافتد!
در نظر بگیر در بیابان داخل مسجدی نشسته ای و داری نماز می خوانی. یک باره چشمت به پوستری می افتد در فضیلت نماز . زیر این پوستر هم نوشته: سازمان تبلیغات اسلامی!...به خودت میگویی خدا را صد هزار مرتبه شکر. هنوز هم نهادی هست که به این امور دقت کند! و...
***
طرف نماینده سازمان تبلیغات اسلامی بود. مدام از برنامه ها و بودجه خفن سازمان مطبوعش برای رحلت امام می گفت. طوری که دلت گرم می شد تو نباید با وجود چنین شخص و سازمانی نگران چیزی باشی. مراسمات رحلت امام تمام شد. آرزو به دلت ماند حداقل جایی طرف را ببینی یا نشانی از او بیابی...
***
سازمان تبلیغات اسلامی از آن نهادهایی است که شاید هر جا قرار باشد تاییدی چیزی در کار باشد، یا مثلا پوستر و بیانیه ای چاپ و صادر شود، آدم اسمی از این نهاد بی در و پیکر و گسترده به گوشش می خورد. سالهاست در به در می گردی دنبال ماهیت وجودی این سازمان، سودی ندارد. هیچگاه نمی فهمی تقدم وجود این سازمان بر ماهیتش می چربد، یا تقدم ماهیتش بر وجودش؟! یا اصلاً نمیفهمی اصلاً ماهیتی دارد این سازمان که وجودی در کار باشد یا خیر؟
بعد از سالها تفکر و تدبر و نعقل در این موضوع در می یابی، اینجا وجود است که بر ماهیت می چربد! چرا؟ چون این سازمان، علی رغم تمام وظایفی که گمان می کند بسیار خطیر و بزرگ است، اصلاً ماهیت وجودی اش معلوم نیست که بخواهی بفهمی بر وجودش مقدم است یا خیر!! یعنی سازمانی عریض و طویل با بودجه ای سرسام آور ساخته اند که اصلاً معلوم نیست با این همه پرسنل رسمی و غیر رسمی، قرار است چه کار فرهنگی ای در این کشور بکند؟!..یعنی دو نفر عاقل نشسته اند تا به حال فکر کنند اگر این کشور وزارت ارشاد دارد، یا حوزه هنری دارد، یا هر ارگان و سازمان بخش فرهنگی خود با بودجه مخصوص خود دارد، نقش سازمان تبلیغات اسلامی این وسط چیست؟ یعنی واقعاً تبلیغات اسلامی محدود به آن چند پوستر و آن چند بیاینیه در سال است؟ اگر نیازش همین قدر است، نمی شود این بودجه را به نهادهای فرهنگی سازمان ها و ارگان های دولتی و نیمه دولتی پرداخت تا چنین کنند؟ یعنی به نوعی در این کشور برای چاپ چند پوستر و دادن مجوزی که پیش از آن وزارت ارشاد تاییدش کرده و چند بیانیه مناسبتی، سازمانی تشکیل داده اند به چه عظمت و سر هر ماه خدا تومان حقوق هم می ریزند به حساب کارمندانش تا بیایند و برای تبلیغات اسلامی پوستر چاپ کنند و بنر بزنند و بیانیه صادر کنند! باز خدا خیر این سازمان را در اوایل انقلاب بدهد که در کارنامه اش چند فیلم و کتاب و چه و چه داشت! اما الان واقعاً خود کارمندان خدوم این سازمان می توانند بگویند دقیقاً دارند در این سازمان چه می کنند؟ تبلیغات را اسلامی می کنند یا اسلام را تبلیغاتی؟
***
یاد حرفی از امیرخانی می افتم. یک بار می گفت:« یک روز در این مملکت برای کمک به نویسندگان تصمیم گیری میشود مثلاً 100 میلیون جایزه بدهند به نویسنده گان برتر و این چیزها. بعدش می آیند سازمانی عریض و طویل راه می ندازند برای دادن این جایزه ها به نویسنده گان. بعد از یک سال حقوق دادن به پرسنلی که قرار بوده این 100 میلیون را به نویسنده گان کمک کنند، حساب که بکنی می بینی برای دادن این مبلغ، چند برابرش فقط به این پرسنل حقوق داده اند که این پول به دست اهلش برسد و مثلاً به نویسندگان کمک شود!!»
دقیق تر که نگاه کنی می بینی جمله حکیمانه ای گفته این رضا خان دوست داشتنی!! تعمیمش که بدهی می بینی همه سازمان های دولتی ما چنین است. سازمان تبلیغات اسلامی هم از این موضوع خارج نیست. اینجا برای هزینه کردن مثلاً سالی 1 میلیارد تومان تبلیغات اسلامی، سالی چند میلیارد حقوق ناقابل می دهند به پرسنلش که آن 1 میلیارد را هزینه کنند! اگر همین پول را در خیلی جاهای دیگر هزینه کنی، هم اسلام بهتر تبلیغ می شود و هم پول بیت المال این طور حرام نمی شود...
***
تو چه می دانی؟ شاید اصلاً کلاً حکمت یک همچنین سازمانی دادن حقوق به یک سری آدم است...الله اعلم...در قانون که چیزی ننوشته اند!!...
چند روز پیش در جایی بحث از چادری شدن یا نشدن دخترها بود. دختری از جمع گفت: «مگه من کُلفتم که چادر سرم کنم؟». یکی از جمع پرسید:«مگر فقط کلفت ها چادر سر می کنند؟». گفت:«نه! ولی مگه ندیدی تو تلویزیون هر چی کلفته چادریه؟» طرف جواب داد:«ولی خب کلفت های دیگری هم هستند که...» مشخص بود طرف جواب درستی ندارد. یعنی شاید حق هم داشت. چون صدا و سیمای جمهوری اسلامی تا به حال هر چه از چادری ها نشان داده یا پیرزن های رو به موت بوده اند، یا کلفت و کارگر خانه بوده اند، یا اگر خواسته اند چهره ای متفاوت از چادری ها نشان دهند، دخترانی نشان داده اند که یک تنه همه کار می کنند. یکی اش شبیه همان سریالی که چند سال پیش یکتا ناصر در آن نقش خبرنگاری را بازی می کرد که سر آخر هم کور شد. او یک تنه می خواست تمام دنیا را اصلاح کند!یک مصلح اجتماعی کامل! آن قدر غیر قابل باور که کوچک ترین همذات پنداری ای نسبت به این شخصیت نمی کردی. یا نمونه بهترش همین خجسته سریال رستگاران که البته بهتر پرداخت شده، اما هنوز هم برای خودش یک خانم مارپل درجه یک مصلح اجتماعی است!
***
از قضا دو سه روز پیش از سر توفیق اجباری مجبور به دیدن فیلم سینمایی مارال، ساخته ی مهدی صباغزاده شدم. فیلم زنی پا به سن گذاشته بود که فکر می کرد تنها زن مومن عالم هم اوست. زن که نه! تنها مومن واقعی موجود. کسی که همه را گناه کار می دانست جز خودش. نقش های مقابلش یکی همسرش بود که یک حاجی بازاری مومن است. یک زن همسایه به نام فائقه. یک دختر بیست ساله به اسم مارال. و خواهرش که زنی است دکتر، خَیر و عقل کل! خانم مومن داستان که هنوز در یک خانه قدیمی کثیف زندگی می کند و هنوز ظرف هایش را در حوض وسط حیاط می شوید و رخت ها را با تشت می شوید و همه را غیر خودش نجس می داندو آنقدر چهره کریهی به خود گرفته است که تو را یاد مادرشوهر ان دخترک در فیلم بدون دخترم هرگز می اندازد، آخر پیری فکر کرده بود از ساره همسر ابراهیم خلیل بهتر است و رفت مارال زیبا را از شهری زلزله زده آورد تا به عقد مردش در آورد که پیرمرد با تناه یک نظر چنان دلباخته دختری می شود که سن نوه اش را دارد، که شک می کنی این همان مردیست که تا ساعتیی پیش مخالف این اتفاق بوده است. مردی که تا اخر فیلم از تاسف از دست دادن دختر، غمگین و نزار است...و این زن مثلا مومن، بلاهایی سر دختر می آورد که نگو...
شخصیت ها را اگر بخواهی ورانداز کنی می شود این طور تعریف کرد که یک مامای قدیمی کولی که پیرزن می آورد تا به دخترک نسبت دروغ زنا دهد که از قضا این ماما هم چادری است! فائقه که یک زن منفعل، خانه دار و به نسبت ساده است و در یک خانه چهل متری کثیف و قدیمی زندگی می کند. زنی که روزی به مقام معنوی پیرزن حسادت می کند و روزی از او متنفر می شود! انگار نه انگار که خودش دخترک را از روستایشان آورد تا به عقد پیرمرد درآورد! مارال دختری زیبا روست و آنقدر بی عقل و منفعل که حاضر است برای زنده ماندن، برود هووی یک زن شصت ساله شود و همسر پیرمردی با همان سن که حتی یک موی سیاه هم در سرش نیست! دختری که آنقدر بدبخت است که دیگر حتی حس ترحمت را هم بر نمی انگیزد. این دختر هم از قضا چادریست! و یک خواهر دارد این پیرزن که زنی است به شدت خوش رو. با کلاس. تحصیل کرده. در یک خانه تمیز زندگی می کند و کلفتی دارد که از قضا چادریست! و البته در یک صحنه از داستان هم می بینی که خود خانم دکتر هم چادری بر سر دارند، اما در بقیه صحنه های موثر ایشان به شدت با کلاسندو مانتویی!
با خودم که فیلم را تحلیل کردم گفتم اگر این فیلم را هالیوود ساخته بود، اینجا همه یقه چاک می کردند که بدون دخترم هرگز 2 را ساخته اند! هر چه چادری و مومن در این فیلم هست، بی عقل و هوس باز است و یا رنگی از دین دارد. به خودم می گفتم آن از صدا و سیما، این هم از سینما...از هر دست بدهی از همان دست می گیری... دخترک بی راه نمی گفت از چادر بدش می آید!
***
اینکه آیا فقط چادری ها مومند یا مانتویی ها یا حتی بی حجاب ها بحثی کلیشه ایست. بحث بر سر این نیست که مانتو خوب است یا بد. بحث اصلاً این چیزها نیست.اسلام هم گفته حجاب، نه چادر. بحث ولی اینجاست که در حفظ آن شرایط موجود در قرآن مثل دیده نشدن اعضای بدن و محفوظ ماندن کامل از چشم نامحرمان، بی شک چادر حجاب برتر است. اما، واقعاً در همین جمهوری اسلامی که به شدت مثلاً مدافع حجاب برتر است، چند تا فیلم درست حسابی ساخته اند که در آن، همه ی کلفت ها چادر به کمر نباشند؟ یا همه بدبختها؟ یعنی واقعاً نمی شده طرف مثل «دینا»ی سریال صاحبدلان آنقدر خوب و منطقی نقش یک چادری را بازی کند؟ کسی که هم اشتباه می کند. هم خوب است؟! یا یکی مثل آن خانم روانشناس سریال دوران سرکشی که نقشش را لادن مستوفی بازی می کرد؟ واقعاً جمهوری اسلامی با این صدا و سیما و آن وزارت ارشاد که کتابی را برای اینکه مثلاً یک حرف نا مربوط داشته 2 سال در ممیزی نگه داشته، نمی توانسته جلوی این همه فرهنگ سازی های منفی را برعلیه حجاب برتر بگیرد؟ یعنی واقعاً باید بعد از سی سال، دختری در همین جمهوری اسلامی با خود بگوید: مگر کلفت است که چادر بپوشد؟ واقعاً اوج هنر جمهوری اسلامی در فر هنگ سازی دینی همین قدر است؟...
-همین مطلب در برنا نیوز
پیشتر و پیشتر بارها و بارها چه در این و بلاگ و چه در کامنتهای سایر دوستان معروض داشته ام که گم شده ی امروز و دیروز فردای جامعه ما، بیش از مسایل اقتصادی، مسائل فرهنگی است. ایران با داشتن منابع غنی خدادادی و استعدادهای شخصی، در صورت یک برنامه ریزی فرهنگی می توانست اولین کشور دنیا در هر زمینه ای باشد. با نبود یک برنامه ریزی کوتاه و بلند فرهنگی، وجود سازمان ها و ادارات موازی برای امر فرهنگ سازی، نبود استراتژی مشخص برای مسایل فرهنگی، حضور افراد غیر فرهنگی در مناصب کاملا فرهنگی و... هزاران مساله ی مهمی است که واقعا این روزها به شدت نبودش احساس می شود، چه طور می خواهیم در این کشور فرهنگسازی کنیم. به عنوان مثال، در این کشور مسئولینش فقط به واسطه اینکه کتابی مثل «کتاب دا» توسط رهبری نظر مناسبی بر رویش وجود داشته، همه می روند و این کتاب را می خوانند و فقط بدین جهت که بالاخره این مثلا انسان هایی که خود باید نماد رفتارهای کاملا فرهنگی باشند، بعد از عمری یک کتاب چند صد صفحه ای را تمام کردند، هر روز یک نفرشان می خواهد برای این کتاب جایزه فلان و فلان گذاشته شود!! نه فکر کنید به خاطر ارزش کتاب! نه! به خاطر ارزش این مطلب که بالاخره موفق شده اند یک کتاب غیر درسی قطور را تا آخر بخوانند!
مسایل را همینطور که در نظر بگیری می بینی ساخت برنامه ها و همایش های غیر ضرور مثلا فرهنگی، تخصیص بودجه های کلان برای بنیادهای فرهنگی ای که مثلا کل تلاششان این است که با آن بودجه فرهنگ بسازند (و تمام آن بودجه فقط صرف حقوق کسانی می شود که نهایت کار فرهنگی شخصی شان، خواندن رمان های عامه پسند و پشت ویترینی لوازم التحریری هاست!)، مانع تراشی بسیار در راه هنرمندان و فرهنگیان و...از جمله مسایل حادی است که بدجور آزارت می دهد.
با خودت می گویی اگر همه مسئولین تو اینقدر که نگران مسایل اقتصادی کشورند، درگیر مسایل فرهنگی کشور(غیر از این همایش های درپیت و تکراری سالانه که فلان مسئول و فلان شخص می آید و برای همه سخنرانی می کند)می شدند، شاید خودشان به راحتی به چشم می دیدند که فقط با اصلاح خیلی از رفتارهای شخصی که ریشه در فرهنگ مردم دارد، می شد بسیاری از هزینه های اضافه را کاهش داد. به عنوان مثال:
1:با اصلاح فرهنگ مصرف صحیح در همه زمینه ها(به صورت عملی نه شعاری) می شد هزینه سالانه مصارف اضافه را در هر بخش مصرفی تا حدود بسیاری کاهش داد. (با نگاه به این موضوع می بینید این یک امر فرهنگیست نه یک امر اقتصادی)
2: با اصلاح فرهنگ شهروندی، شهرداری ها می توانستند سالانه هزینه کلانی را که صرف تمیز کردن جوی های آب می کنند، به دیگر زخم های زیاد و کهنه شهرها بزنند.
3:اگر هر مدیر این کشور مجبور به خواندن هفتگی یک کتاب می بود،(مخصوصا کتاب های روز مدیریت) و حداقل سایر کتاب های شخصی، می دیدید چه اتفاقات مهمی در عرصه ی اجرا در این کشور می افتاد. متاسفانه مدیران این کشور بیشتر به گزارش های کوتاه عادت کرده اند، نه آشنایی اصولی با یک سیستم، از پایه و اساس.
4:هزینه کردن برای آموزش محصولات در صورت امکان قبل از رواج یک موضوع(و در صورت رواج بعد از آن) برای استفاده صحیح از آن وسیله. با این امر سالانه استهلاک بسیاری از محصولات پایین آمده و بهره وری اش افزایش می یابد و...
6: آموزش و فرهنگ سازی مناسب برای استفاده علمی از امکانات در صنعت کشاورزی. بخش کشاورزی در دنیا تنها بخشی است که فقط کافیست در آن فرهنگ سازی مناسب و مطابق با رسوم محلی مناطق مختلف براساس اصلاح سیستم کاشت و داشت و برداشت صورت پذیرد تا تحولی بنیادین در این صنعت اتفاق افتد...
و هزاران مساله ریز و کلان فرهنگی که تنها باید در میان عموم مردم و بدنه دولت و مسئولین اش جای بگیرد. اقتصاد و مسایل اقتصادی تقریبا در یک چارچوب خاص و تکنیکی قرار دارند که با قرار گرفتن چند فاکتور در کنار هم، می توان به نتیجه ی دلخواه رسید. اما ملاحظه می شود سالهاست در این کشور تمام این فاکتور ها هم در کنار هم که قرار بگیرد، باز هم به نتیجه نمی رسد...پاسخ را باید در دایره ای خارج از تکنیک های اقتصادی جست. اینجا فرهنگ است که حکمرانی می کند و این تکنیک ها تا نتوانند فرهنگ را همپای خود کنند، هیچ گاه حتی با حصول تمام فاکتورهای لازم در کنار هم، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. که اگر می خواست برسد تا به حال بارها و بارها رسیده بود...
***
آرزو به دلم ماند در این روزهای آفتابی و داغ، که کم کم هم نمودهای کم آبی دارد در آن نمایان می شود و آبها کم زور تر می شوند، روزی از کنار خیابانی نگذرم و نبینم چند نفر دارند در زیر آفتابی که اگر آب بخوری بلافاصله در بدنت تبخیر می شوند با شیلنگ جلوی در خانه شان را می شویند. حالا هی مسئولین بیایند و طرح و لایحه و چه و چه بدهند در باب کم آبی و راه های فرار از بحرانش...
پی نوشت:
- متاسفانه این روزها خبرهای خوشی از وزارت فرهنگ و ارشاد به گوش نمی خورد. گزینه های مناسبی هم برای این وزارتخانه تا کنون مشخص نشده است. یعنی اگر فقط در نظر بگیری شمقدری می خواهد بشود وزیر فرهنگ این کشور، من یکی که رسما فاتحه فرهنگ را در این کشور خواهم خواند..فقط شایعه ای به گوش رسید در مورد حدادعادل که شبانه روز دعا می کنم حقیقت داشته باشد. آمدن حداد عادل، خیلی گره های وزارت فرهنگ و ارشاد را باز خواهد کرد...یاعلی
حریم دوست داشتنی خانه خدا را که طواف می کنی، خیلی تنت می خارد آنجا آشنایی ببینی که سالهاست می دانی لیاقت دیدارش را نداشته و نداری. خیلی دلت می خواهد که صاحب زمانت را ببینی که او هم بین این همه مسلم در حال طواف است. دوست داری چشم که از کعبه یا از زمین زیر پایت که مدام به آن چشم دوخته ای بر می داری و به اطرافت و آدم های دور و برت می اندازی، مولایت را ببینی که چسبیده کنار تو و دارد ذکر شوط های طوافش را می گوید و تو از آرامش با او بودن محظوظی. پس مدام سر می گردانی تا ببینی اش گم شده ی همیشه تاریخ را...
دلت مدام برای دیدنش بی قراری می کند. طواف مستحبی می کنی برای آقا، ذکر شوط های طوافت را دعای فرج و دعای عهد می کنی که دعوت کنی آقایت را، تا شاید بیاید و ببینی اش که تو را لایق دیدار خود دانسته و دلت آرام بگیرد. ولی عقل دوباره وارد می شود و می گوید: علی بن مهزیار اهوازی بعد از بیست دیدار لیاقت دیدار آقا را یافت، تو از راه رسیده ی غرق گناه چه توقعی داری از آقا؟ عقل فرمانت می دهد:«هی بنده ی سر تا پا گناه! از دو حال خارج نیستی. مولا یا در کنار توست و طواف می کند و چشمان غرق گناهت رخصت دیدار و شناخت آقا را به تو نمی دهد، یا دل غرق گناهت تو را چنان از آقا دور کرده است که اگر کنارت هم مشغول طواف باشند، انگار فرسنگها فرسنگ دل و روحت دور است از آن نور خدایی محض. خانه خدا که بی ولی خدا نمی شود، مشکلی اگر هست از توست، ای فرزند انسان. نزدیکی و دوری ولی خدا با توست، نه با او...»
و تو چه می دانی در پس تمام این پرده های نامرئی خانه خدا چیست؟ به یاد می آوری همسفرت را که تعریف می کند: «روزی در کنار در خروجی مسجدالحرام منتظرت نشسته بوده، ناگهان از آن هوای گرم بیرون از خانه خدا، نسیمی خنک به درون می وزد که چنان دل پذیر بوده است که تمام نگاه ها را به خود جلب کرده است. با آن نسیم دلربا، پرندگانی چند، پر سروصدا وارد حرم می شوند و به سرعت خودشان را با آن نسیم به داخل صحن مسجدالحرام و خانه زیبای خدا می رسانند...»
و تو چه می دانی ای فرزند گنهکار آدم!... :
« إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَيْبِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»...
فرازی از کتاب در دست تالیف :«اَلسَّلامُ عَلَیک یا خدا...»
پی نوشت:
نیمه شعبان به همه دوستان مبارک...خوش به حال دایی گرامی که نیمه شعبان در مدینه است...خوشا به سعادتش...و چه قدر دلم دوباره هوای مکه و مدینه کرده است...و آن فضای غریب و دوست داشتنی...این شعر را همیشه خیلی دوست داشته و دارم...حتی اگر همه بارهاو بارها شنیده باشندش...یاعلی
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی...
خیلی دردناک است روزی کسی را بکنند برگزیده و فعال رسانه ی مجازی کشور، فقط به دلیل یک وبلاگ که چند روز یک بار آپ می شود و خوشایند دل خیلی ها که دل خوشی از نظام ندارند حرف می زند و پشت پرده خیلی از چیزها را می ریزد بیرون و از دست رییس جمهور وقت که اتفاقاً رییس اداری اش هم هست و او سمت ریاست دفترش را دارد جایزه می گیرد!
خیلی دردناک است گه تا دیروز طرف پسر آیت ا... فلان و بهمان بوده و در پیش خیلی از علما برو بیایی داشته و فقط به این دلیل که پسر فلانی است خییلی ها عیب هایش را نمی بینند یا می بینند و دم بر نمی آورند...
خیلی دردناک است طرف تا دیروز منبع موثق نفوذی پشت پرده ایران بوده باشد و خیلی ها به حرفهایش در جاهای مختلف استناد کنند که فلانی چنین روایت کرده است...
و طرف از قضا یک بار که خیلی دیگر گندش را در آورده بود و فکر کرده بود می تواند مثل وبلاگش که خیلی ها را تحت تاثیر قرار داده، بیاید و یک ملت را تحت تاثیر قرار دهد و نظام را برداردو بین خودش و هم حزبی ها و روسای خارجی اش تقسیم کند، دستگیر شد و چند روزی رفت آنجا که سالها پیش باید می رفت و یک روز آوردندش نشاندند به جای متهم و او شروع کرد به حرف زدن و پته همه آنها را که همه می دانستند ریخت روی آب!
قضیه اش شد مثل قضیه آن یارو که چوب را برداشت و یک باره گربه دزده شروع کرد به فرار کردن!...به حرفهایش که گوش می دادی دقیقاً منطبق بود با همان ها که از خیلی ها شنیده بودی و جرات نمی کردی به زبان بیاوری... جنس حرفهایش بی راه نمی زد با آنچه تو در عمل می دیدی...ولی به هر حال خیلی چیزها را که نباید می گفت گفت...هنوز نگفته دار و دسته این و آن شروع کردند طرف را خل و دیوانه و قرصی خطاب کردن!...مثلا روزنامه جمهوری اسلامی نوشت:
«...مبنی بر اینکه ایشان نیز باید محاکمه شود از برنامه ریزی ویژه این جریان برای وارد ساختن فشار بر آیت الله هاشمی رفسنجانی حکایت دارد. از فردی همچون سید محمد علی ابطحی به دلیل نقطه ضعف ها و سوابق نامطلوبی که دارد انتظاری جز این نبود.» و هر چه تا دیروز ابطحی گمانش را هم نمی کرد روزی بهش لقب دهند به او لقب دادند. ولی این روزنامه چیزی در مورد حرفهای عطریانفر نگفت که کاملاً نظرات ابطحی را تایید کرده بود!
با مداقه در این متن روزنامه جمهوری اسلامی می بینیم کسی که باید بترسد دارد می ترسد. چون هنوز ساعتی نگذشته مجمع تشخیص که شده دفتر اطلاعیه ای شخصی برای هاشمی و نه اطلاعیه ها و بیانیه هایی برای نظام، اطلاعیه می دهد که:« با توجه به اظهارات یکی از بازداشت شدگان اخیر در خصوص هم قسم شدن آیت الله هاشمی رفسنجانی با آقایان خاتمی و موسوی در جهت پشتیبانی از همدیگر، به اطلاع می رساند این خبر از اساس کذب محض است و معلوم نیست در چه شرایط و ملاحظاتی بیان شده است» و نکته کاملا خنده دار اینجاست که علی رغم نام نبردن ابطحی از جلسه ای خاص در اعترافاتش، این دفتر چنان هول می شود که در ادامه می افزاید: «در دیداری که بعدازظهر شنبه و بعد از جلسه مجمع تشخیص مصلحت نظام و نه روز دوشنبه با حضور آقایان خاتمی ، موسوی و حاج حسن خمینی انجام شده بود، آقای خاتمی اعلام مواضع خود را به تشکیل جلسه مجمع روحانیون مبارز موکول کرده و آقای موسوی نیز مواضع خود را با صدور بیانیه ای که قبلا منتشر شده اعلام کرده و آیت الله هاشمی رفسنجانی نیز در آن جلسه بر رعایت موازین قانونی در اعلام مواضع و پیگیری خواسته ها تاکید کرده بودند» و این حرف کاملا مشخص می کند که احتمالا در این جلسه خبری بو ده که خواسته اند با اعلام برائت پیش از موقع مبرایش کنند!!
و این تازه اول ماجراست که بعد از آن تابش نماینده اقلیت مجلس از قول همسر ابطحی گفته:« بعد از 43 روز که همسرم را دیدم حدود 18 کیلو وزن کم کردهبود و آقای ابطحی میگفت که چند روزی است که قرصی را به من میدهند که من را از جار و جنجال و هیاهوی این دنیا فارغ کرده است» و خواسته طوری نمایش دهد که ابطحی بنده خدا حالت عادی نداشته است و این در حالی است که قبل از بیان این حرف از زبان همسرش در همین مصاحبه تابش گفته:« بعد از مدتها بیخبری خانوادهها زمانی که اجازه تماس تلفنی کوتاه یا دیدار کوتاه داده شده بود تاکید شده بود هیچگونه اطلاعی از فضای بیرونی دادگاه به آنها منتقل نکنند» و برای من سوال شد که چطور این ظالمان دستگاه قضایی(؟!) که تا این حد به موضوع جدی اند که حتی طرف از فضای خارج از دادگاه هم با خبر نشود، به راحتی می گذارند ابطحی به زنش خبر به این مهمی و جنجالی را بدهد و بعد تر هم بیافزاید:« این قرص من را بسیار آرام میکند» و این ها هم بنشینند ببینند او دارد اخبار داخل زندان را به این راحتی به بیرون منتقل می کند!
***
از قدیم شنیده بودم عاقبت نوکری بیش از این نمی تواند باشد، اما این بار به چشم دیدم و باور یافتم که این ها برای اینکه اسرارشان رو نشود به زودی وی را مجنون و سفیه و چه و چه خواهند نامید... بعد از آنکه کلی رویش مانور دادند که تحت شکنجه چنین شده و چنان شده و از زنده و مرده اش استفاده کردند! با خودم فکر کردم اگر چهل روز به من هم هر وعده باقلا پلو با گوشت و انواع کباب ها و آن لقمه های چرب روزانه نمی رسید، هجده کیلو که هیچ، بیست و چند کیلیویی حتماً کم کرده بودم...یاعلی
در زمان انتخابات بارها نوشته بودم كه آنچه برايم احراز مي كند بايد به آقاي احمدي نژاد راي بدهم، اولش همين بود كه تفكر ايشان است كه نزديك به تفكرات شخصي ام است نه شخص ايشان! اصولاً اگر بحث هاي فكري بيش از حد شخصي شوند، دچار مشكلاتي مي شوند از قبيل همين اتفاقات اخير. اينكه رهبري نظري مي دهند و كسي كه به خاطر ولايي بودنش بهش راي داديم به جاي اطاعت ولايتمدارانه، بعد از مدتي چند روزه اطاعت قانون مدارانه مي كند! و اين آنجايي است كه به نظرم آقاي رييس جمهور از خط قرمزي عبور مي كنند كه حداقلش من كه بهش راي دادم نمي پسندم!
با خودم فكر مي كردم كه اگر قرار بود رييس جمهور قانونمدارانه با رهبر گفتمان كند تا ولايتمدارانه، همان خاتمي هم آدم بدي نبود و هاشمي هم جاي دوري نمي رفت اگر جاي آقاي احمدي نژاد مي بودند! قانون خوب و محترم و عزيز و لازم است، اما همه چيز نيست! قانون هاي نانوشته بسياري اند كه به همان اندازه قابل احترامند و قابل الزام! و ما از كسي كه نه تنها راي مان را برايش به صندوق ريختيم كه ماهها هم براي رييس جمهور شدنش تلاش كرديم تا تفكري كه به نظرمان به شخص ايشان نزديك تر بود همچنان بر سر كار بماند، انتظار داريم به جاي پاسخ بي ادبانه و دور از شان و مثلا قانون مدارانه به رهبري نظام كه چهار سال پيش در همين روزها بر دستانش بوسه زدند، اطاعت و لايتمدارانه و با احترام مي كردند تا به قانون هاي نانوشته هم مثل قانون هاي نوشته عمل مي كردند!
آقاي احمدي نژاد! بهتر است بدانيد كه آراي ريخته شده به سبد شما، بيش از خودتان، مديون هواداراني است كه شما را سرباز مطيع رهبري مي دانستند، نه يك رييس جمهور بي ادب كه حاضر نيست به خاطر آدمي كه ايرادات مشهود بسياري بر او وارد است، بر ولي فقيهش چنين عتاب كند! آن هم ولي فقيهي كه در اين سالها تا توانسته براي موفقيت شما در مقابل همه ايستاده و كلاً از شما حمايت كرده! كه البته اين حمايتها براي ايشان بي تبعات هم نبوده و برخي را به اين گمان انداخته كه خدايي نكرده ايشان از دايره انصاف و بي طرفي خارج شده اند! در حالي كه حقيقتا چنين نبوده و ايشان تنها سعي كردند در مقابل هجمه هاي بي انصافانه به شما، در كنار آن، شما را حقيقي تر و نزديك تر به و اقعيت معرفي كنند!
آقاي رييس جمهور! به ما حق دهيد كه از شما دلخور باشيم...مساله ما مشايي نيست! مشايي يك انسان است مثل شما! يا حتي مثل ما، ولي آيا انتصاب بلافاصله ايشان بعد از مثلا تمكين قانوني از دستور رهبري به سمت رييس دفتر رييس جمهوري، دهن كجي به ولايت فقيه و هواداران ولاييتان نيست؟
آقاي احمدي نژاد...ما به شما راي نداديم كه به خود غره شويد و حرفهاي ما را القائات شيطان بناميد...ما به شما راي داديم تا تفكر ولايي در اين كشور پا بگيرد واكنون شما...!
آقاي احمدي نژاد...تلاش كنيد تا حداقل اگر ديگر نمي خواهيد از ولي فقيهتان پيروي كنيد، اين امر را اعلام عمومي كنيد تا دوستان كنوني شما (كه ين روزها دل خوشي هم از شما ندارند) تكليفشان را باآينده شما مشخص كنند....ياعلي
پي نوشت:
- اتفاقات اين روزها اينقدر تلخ است كه حتي كامي برايمان نگذاشته تا تلخي اش را حس كنيم!
- از رفتار ديكتاتور مابانه آقاي احمدي نژاد در بركناري وزراي معترض(آن هم يكي مثل آقاي اژه اي كه انصافا در اين چهار سال براي ايشان سنگ تمام گذاشته اند) بسيار دل گير شدم! آقاي احمدي نژاد بهتر بود حداقل به اين زودي تهمت هاي مخالفينشان را در زمان انتخابات تعبير نمي كردند!!حيف! حيف! حيف كه فاصله قدرت تا فساد آنقدر كم شده كه... بماند!...ياعلي